تبليغاتX
آسمان آبی...
پرنده ها بیاید به آسمونم...

اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود پس از اندک زمانی داد شیطان

در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را

هدایت می کند و...

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن

که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 16:57  توسط آیدا | 

 

کاش میشد همچو  آواز خوش یک  "دوره گرد"

زندگی را بار دیگر ، دوره کرد . .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:11  توسط آیدا | 
 

گفته بودي که چرا محو تماشاي مني

آنچنان مات که حتي مژه بر هم نزني

مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 13:36  توسط آیدا | 
Click to view full size imageدستام دستام دو کفه ی دعا بود


حرفام حرفام اسم تو و خدا بود


چشمام چشمام به خاک سجده گاه بود


اشکام اشکام رفیق ناله هام بود

 



افسوس افسوس که اون روزها تموم شد


پاییز اومد هر چی که بود خزون شد


ای داد ای داد گل های باغچه مردن


یاد ما رو با خود به خاک سپردن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:12  توسط آیدا | 
 

میدونی ؟  میدونم که نمی دونی چون اگه می دونستی  منو این جوری تنهام نمی گذاشتی

حالا میخام بگم چقدر دوست دارم!دوستت دارم
English : I Love You

Persian : To ra doost daram

Italian : Ti amo

German : Ich liebe Dich

Turkish : Seni Seviyurum

French : Je t'aime

Greek : S'ayapo

Spanish : Te quiero

Hindi : Mai tumase pyre karati hun

Arabic : Ana Behibak

Iranian : Man doosat daram

Japanese : Kimi o ai shiteru

Yugoslavian : Ya te volim

Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida

Russian : Ya vas liubliu

Romanian : Te iu besc

Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak

Syrian/lebanese : Bhebbek

Swiss-German : Ch'ha di ga"rn

Swedish : Jag a"Iskar dig 

 
Africans : Ek het jou l


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:7  توسط آیدا | 
قطار مي‌رود

 

تو مي‌روي

 

تمام ايستگاه مي‌رود

 

و من چقدر ساده‌ام

 

كه سال‌هاي سال

 

در انتظار تو

 

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

 

و همچنان

 

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

 

تكيه داده‌ام!»

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 20:6  توسط آیدا | 
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:49  توسط آیدا | 
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی. وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی . وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند . وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد . وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود . وقتی تمام درها به رویت بسته است... آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که: « ای خدای بزرگ دوستت دارم!» و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:43  توسط آیدا | 
uhoo.hoo.ir  را به خاطر بسپارید ...شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم. همين!!
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:34  توسط آیدا | 

از شهر های خاطره می آيی
از باغ های عشق
                      زيبايی نگاه تو           
ديريست
             بر ياس ها
باران روشنايی مهتاب است
بانوی مهربان
                          بانوی سال های پريشان            
تشویش بیکرانه رنج کدام عشق
                      در التهاب قلب تو مانده ست؟
ای خوب!
                با ما سخن بگوی!
اين کيست
              شعر شکوفه های جوان را
                     با جان بی قرار تو خوانده است؟
                             جانی که در قلمرو پائيز است
هربار
                  پر بارتر ز پيش گل آورده ست.
بانوی خاطره!
             بانوی سال های شب درد!
آواز پر نوازش کدامين
               در عطر خوابگونه گيسويت
                                                  خانه کرد
که اينگونه در صداقت آينه
                          گلخنده بلند رهايی
                                 از صبح چشم های تو جاريست؟
با رنج، زيستن
             با ياس ها زمانه زيبا را
                         چون رود، عاشقانه سرودن
       اين، اين در سرشت توست
                            وينگونه بی بهار، شکفتن
                                                  در سرنوشت توست

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:23  توسط آیدا | 
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:19  توسط آیدا | 

خواب ناز بودم شبی

 

دیدم کسی در میزند

 

در را گشودم روی او

 

دیدم غم است در میزند

 

ای دوستان بی وفا

 

از غم بیاموزید وفا…..

 

غم با همه بیگانگی هر شب به من سر می زند

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:12  توسط آیدا | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 10:59  توسط آیدا | 

 

شنيدم كه چون قوي زيبا بميرد

 

فريبنده زاد و فريبا بميرد

 

شب مرگ تنها نشيند به موجي

 

رود گوشه اي و تنها بميرد

 

در آن گوشه چندان غزل مي سرايد

 

كه خود در ميان غزل ها بميرد

 

شب مرگ از بيم آنجا شتابد

 

كه از مرگ غافل شود تا بميرد

 

من اين نكته گيرم كه باور نكردم

 

نديدم كه قويي به صحرا بميرد

 

چو روزي از آغوش دريا بر آيد

 

شبي هم در آغوش دريا بميرد

 

تو درياي من بودي آغوش وا كن

 

كه ميخواهد اين قوي تنها بميرد...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:0  توسط آیدا | 
 

نمی دانم چرا؟اما ترا هر جا که می بینم


کسی انگار می خواهد زمن تا با تو بنشینم


تن یخ کرده آتش را که می بیند چه می خواهد؟


همانی را که می خواهم ترا وقتی که میبینم


تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی


و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم


تو آن شعری که من جایی نمی خوانم که می ترسی


به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم


زبانم لال!اگر روزی نباشی من چه خواهم کرد؟


چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟


نباشی تو اگر ناباوران عشق می بینند


که این من-این من آرام-در مردن به جز اینم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 18:1  توسط آیدا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عشق افسانه نيست*
آنكه عشق آفريد ديوانه نيست*
عشق آن نيست كه در كنارش باشي*
عشق آن است كه به يادش باشي...!!

پیوندهای روزانه
کاش امتداد لحظه ها تکرار با تو بودن بود
سرگردان
هلال
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1388
تیر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
بهمن 1386
آبان 1386
شهریور 1386
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

کدهای خفن جاوا اسکریپت